تبليغاتX
اولین غم من آّخرین نگاه توست

اولین غم من آّخرین نگاه توست

رنگ خورشید غروب چشماتو یادم میاره

 

هزاران هزار بار خواستم بگویم قسمت نشد........

 

اری می خواستم بگویم تو را دوست دارم اما.......

 

با خود گفتم می شود فرا موشت کرد اما نشد...

 

از ان روز تا به حال مدت ها سپری شده...

 

ماه ها  سال ها تنها من مانده ام با غمی بزرگ روی دلم ... می خواستم

 راز

 

دلم را با تو بگویم ....

 

امدم اما تو نبودی و فهمیدم باز هم دیر کرده ام...

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت16:7توسط شکیبا | |

واسه شکستن یه دل فقط یه لحظه وقت می خوای...

 

اما واسه اینکه از دلش در بیاری شاید هیچ وقت فرصت نداشته باشی...

 

می شه مثل یک قطره اشک بعضی ها رو از چشمات بندازی...

 

ولی هیچ وقت نمی تونی جلوی اشکی رو بگیری که با رفتن بعضی ها از چشمات

جاری

 

می شه...

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت14:43توسط شکیبا | |

کاش دل ها انقدر صاف بود

 

        که دعا ها قبل از پایین امدن دست ها مستجاب می شد

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت11:59توسط شکیبا | |

یکی بود تموم دنیا..........

 

ولی شد فقط یه قصه.........

 

قصه ای که گذشته..........

 

ولی امروز شده خسته.........

 

دیگه نایی ندارم برای از نو شدن.........

 

دیگه حسی نمونده برای پر کشیدن..........

 

دیگه بر نگرد کنارم که دیگه طاقت ندارم.........

 

دیگه بر نگرد کنارم که دیگه باور ندارم.........

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت11:45توسط شکیبا | |

مدتی است که پرواز را از یاد برده ام...

 

دنیا برایم کوچک شده است...

 

مدتی است که هیچ رنگین کمانی را در اسمان زندگی ام نمی بینم...

 

سرنوشت خود را هر چه ورق می زنم سیاه و سیاه است...

 

با خورشید بیگانه هستم و غروب و تنها یی دلخوشی من هستند...

 

فصل خزان را دوست دارم زیرا تنها فصلی است که به رنگ سرنوشتم است...

 

در عالم تنها یی خود دل به یگانه کلمه ای بسته ام...

 

که شاید مرا از این منجلاب سیاهی نجات دهد و کشتی طوفان گرفته قلبم را در

ساحل زیبای

 

خوشبختی قرار دهد...

 

اری من هم همانند تمام انسانها به امید دل بستم و انتظار کشیدن را اموختم...

 

نقدر انتظار می کشم تا که پر پروازم دوباره باز گردد و من در اوج اسمان ها پرواز

کنم...

 

تا شعف خورشید بالا برم و در امتداد سرخ افق اوج بگیرم و مانند عقابی تیز پرواز

 دنیای

کوچک خود را از بالای اسمان ها تماشا کنم...

 

ولی افسوس که رویای من مدتهاست به حقیقت پیوسته و من همچنان منتظرم...

 

بیا برگرد ای تنها مونس زنده بودن زیرا اگر تو نباشی من می میرم...

 

عزیزم من به عشق و به امید بازگشت دوباره تو زنده ام ای رویا یی ترین عشقم!

 

دوباره برگرد و مرا نگاه کن...

 

دوباره صدایم کن تا من بار دیگر به سوی تو بشتابم و دلم را چون کبوتری بی قرار

 به

 

نگاهت بسپارم و مرهم نگاه نگاه مهربانت را بر زخم دلتنگم بگذار...

 

ای مهربان ترین مهربان ها دوباره بیا...

 

شاید با امدنت ارزوهایم به واقعیت بپیوندد و زندگی غبار گرفته ام پاکسازی شود...

 

دیوونتم!  دیوونتم!

 

انقدر منتظرت خواهم بود تا شاید روزی نگاه مهربانت را دوباره با تمام وجود لمس

کنم و

 

خنده زیبایت را در کویر قلبم برای همیشه حک کنم...

 

ای کسی می دانی چقدر دوستت دارم...

 

تنها می گویم همیشه در قلب منی تو!

 

در ضمن من تا ابد خواهم ماند تنها در انتظار تو...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت10:55توسط شکیبا | |