تبليغاتX
اولین غم من آّخرین نگاه توست

اولین غم من آّخرین نگاه توست

رنگ خورشید غروب چشماتو یادم میاره

سلام تنهایی... من اومدم

 

 چه جور دلت اومد بری گریه که سهم من نبود...

قصه ای که از سر نمی شد با یکی بود یکی نبود...

چه جوری باورم بشه رفتن تو تنگ غروب...

چه جوری اخه سر رسید فرصت اون روزای خوب...

به خدا باورم نشد وقتی که نشناختی منو...

تو چنگ دیو گریه ها واسه چی انداختی منو...

از شب پرپر زدنم چه جور تونستی بگذری...

من که غریبه نبودم چه جور دلت اومد بری...

گفتی به من تو هم برو یه قصه ی تازه بگو...

گفتی به من راهی بشو تو جاده های پیش رو...

اخه بگو منو به کی سپردی وقت بی کسی...

چرا نخواستی بمونی به داد اشکام برسی...

با یکی بود یکی نبود قصه که از سر نمیشه...

هیچ کس اخه به غیر تو حرفامو از بر نمیشه...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت14:24توسط شکیبا | |