تبليغاتX
اولین غم من آّخرین نگاه توست

اولین غم من آّخرین نگاه توست

رنگ خورشید غروب چشماتو یادم میاره

Click to view full size image

كنار جاده ي دل تنگي منتظر مسافري بودم. باران تندي مي آمد.از خدا گله داشتم چرا بايد

امروز باران ببارد:

اي باران تو كه مي باري مي داني مسافر عشق خيس مي شود.

تو كه مي باري مي داني اگر باز هم بباري ممكن مسافر از بيم خيسي مرا فراموش كند ونيايد.

تو كه مي باري مي داني ممكن است چتري نداشته باشد و بيمار گردد.

باران مي داني من چقدر به انتظار او نشستم تو باريدي كه بهانه دير آمدن او باشي

تو مي باري كه مرا به خاطر قول گرفتن  از آمدنش پشيمان كني.

باران تو مي باري كه او را از من دور تر سازي(...)

و شايد هم باران تو مي باري براي آنكه او تشنه است.

شايد مي باري تا بگويي ابر ها هم اشب بي تاب من شدند و دلشان براي من مي سوزد.

باران تو هم مي داني او بي وفاست.

تو هم مي داني او ديگر عاشق شقايق نيست.

امروز به باغبان بگوييد شقايقي كه سالها مراقبت كردي و باران بر سرش باريدي تا جان بگيرد.

امروز مي خواهد بميرد.امروز دستي او را از شاخه مي چيند.

با گريه زير باران راه مي رفتم ناگهان از دور ديدم چتري زيبا با دو مسافرش مرا شيفته مي سازد.

تو را ديدم .تو با همراه و دوست تازه ات.

امروز مي گويم .باران چرا باريدي .مي خواستي بهانه اي براي گرفتن دست او با دست

ديگري باشد

باران من دل تنگ كسي بودم كه او چترش را براي ديگري باز كرده است

باران نگاه كن به خدا قسم من چتري ندارم.

لباسم را خيس كردي و او دلم را شكست.باران ببار و ببار

و بگو آسمان اگر تا صبح ببارد شايد سيلي راه بياندازد ولي اگر من فقط قطره اي اشك بريزم

او در عميق ترين گودال چشمه هاي پاك قلب من جان مي دهد.

**************************

با من بمون عشق قشنگم

مطمئن باش و برو
ضربه‌ات كاری بود
دل من سخت شكست
و چه زشت
به من و سادگی‌ام خندیدی
به من و عشقی پاك
كه پر از یاد تو بود
و خیالم می‌گفت تا ابد مال تو بود
تو برو ، برو تا راحتتر
تكه‌های دل خود را آرام سر هم بند زنم
...

اگر در زندگی جرات عاشق شدن را نداری لااقل شعور معشوقه بودن را داشته باش !!!

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت20:25توسط شکیبا | |

مي دوني قشنگي راه رفتن زير بارون چيه ... اين که هيچ کس نمي تونه اشکاتو ببينه

نمي دانم چرا اين گونه هست؟ وقتي نگاه عاشق کسي به توست مي بيني اما،دلت بسته به مهر ديگري

 است . بي اعتنا مي گذري وعاشقانه به کسي مي نگري... که دلش پيش تو نيست...

****************

 

کاش میدانستی آن کس که در تو امید به زندگی را پرورش میداد ، خودش محتاج

قطره ای از باران محبت بود . . .

 

عشقی او را می خواند و عشق دگر او را ترک می کند

 

آشنایی را باید فراموش می کرد و غریبه ای را باید دوست صدا میزد

 

آرام و بی صدا می گریست و لبخند را تمرین می کرد

 

اشک کاغذ جوهرینش را خیس می کرد و می گفت باران آسمان آمده

 

دستانش کنار آتش خانه یخ زده بود و می گفت از برف بهاری است

 

باید قصه عشق را فراموش می کرد و قصه بی وفایی را می سرود

 

می خواست در این دنیا فانی برای دیگری بازی کند

 

می خواست مثل آشنای خویش بی وفا نباشد و نگاه گرم دیگری را

 

هرچند که قلبش نمی خواهد برای شادی قلب او  سکوت کند

 

می خواست درد سیاهی را با سفیدی رنگ پاک کند

 

می خواست قلبش را فراموش کند و در دنیا جا بگذارد

 

می خواست آشنایی که غریبه بود را صدا زند

 

با خودش می گفت من نباشم تکرار بی وفایی او با چشم دگر

 

تازه فهمیده بود که هر عشق یک طرف دارد و بس

 

دلش شکسته بود از خودش از قلب خسته اش

 

گفت به تو گویم به دروغ دوستت ندارم

 

و به دگری گویم به دروغ دوستت دارم

 

کاش هرگز به دنیا نمی آمد......... 

 

 Click to view full size image

باور نداشم جدایی را

 

باور نداشتم تنهایی را

 

باور نداشتم بی وفایی را

 

تو مسافر کدوم شب من بودی

 

که صاحب تمام لحظه ها م شدی

 

منو ببخش به خاطر بی تابی ها

 

برای اشک دل شکسته

 

کاش فقط یه بار دیگه دست های گرم تو منو صدا می زد

 

کاش فقط یه بار دیگه نگاه مهربونت مهمون خانمون می شد

 

قرار جدایی شد حرف آخرت

 

حیف برای آخرین ثانیه خداحافظی هم بی وفا شدی

 

کنار کلبه ی ابهام قرار گذاشتی

 

کنار سکوت خاموش عشق

 

اما دیگر نیامدی..........

 

گفتم که خواهم مرد گفتی خاموش و بی صدا بمیر

 

من نمی خواهم دلخوشی دنیا یم ثانیه ای رنگ غم بگیرد.

 

و دل شکست بی صدا و شمع خاموش شد بی رنگ

 

و تو ی جاده گم شدی . عشق مرد و

 

ذرات تنش خاک شد

 

حالا می دونی آرزوی این خاک چیه....؟

 

هر روز داره باد و قسم می ده....

 

می گه ذرات تن منو ببر به جادهی ای که

 

تو از آ ن می گذری

 

بهش نگید که من خاک شدم

 

می ترسم دیگه از اون جاده نگذره.....

 

بذارین این بشه تنها دلخوشیم.......

 

Click to view full size image

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت20:3توسط شکیبا | |

اگه یه روز نشه که دیگه با تو باشم
برات می نویسم خدا نخواست ما با هم باشیم
ولی بدون اون روز روزه مرگ عشق منه
 

Click to view full size image

پرسید: به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم باتمام وجود

داد بزنم  به خاطر تو ، بهش گفتم: به خاطرهیچکس ...

پرسید پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم داد می کشید  

به خاطر تو ، با یه بغض غمگین بهش گفتم: به خاطرهیچکس  ...

ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟

در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت:

به خاطرکسی که به خاطرهیچ زندست...

////////////////////////////

 

امشب گریه میکنم .گریه میکنم برا تو برای خودم برای

تموم اونایی که خواستن گریه کنن نتونستن. برا ی تمام اون

چیزی که خواستی ونبودم خواستم وبودی. امشب گریه

میکنم به وسعت دریا به وسعت بیشه به وسعت دل

عاشق.برای تو...برای تو....و به پاس احترام تمام

تحقیرهایی که از دیگران شنیدم وهنوز شکست نخوردم

سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی.....

گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر

باران باید رفت رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته

ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر

 باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت21:29توسط شکیبا | |